شهر نیویارک خالی است. جز داکتر رابرت نویل که با سگ خود سام در موتر نشسته است، انسان دیگری به چشم نمی خورد. داکتر تفنگ به دست دارد و می خواهد آهو شکار کند. به سوی آهو می رود اما پیش از او شیری آهو را شکار می کند. زنگ ساعت داکتر به صدا در می آید. به سام می گوید:" بیا که برویم". آفتاب کمرنگ شده و نزدیک غروب است. داکتر به خانه ي خود می رود. درها را می بندد و پرده ها را می کشد.




